تبليغاتX
[ایران + هخامنشیان] - 14. اسلام و ایران

شمشیر،اسلام را به ایران نیاورد 

درباره اسلام آوردن  ایرانیان, گزارشهای بسیاری آمده است  . بسیاری از آنها افسانه های آمیخته با تعصبات کور ویاکینه وبغض است. ازسوی عده ای از این دست, ادّعا مي شود كه دين اسلام به زور شمشير تازيان ,بر ملت ايران تحميل شده است! و ديگر، سخني از «انحطاط» فاحش رژيم ساساني و «ظلم و تبعيض طبقاتي » كشنده حاكم بر آن (كه رژيم مزبور را ـ بويژه از زمان خسرو پرويز به بعد ـ شديداً با «بحران مشروعيت» روبرو ساخته و كشور را به سوي يك انفجار عظيم اجتماعي سوق داد) در ميان نيست و از جاذبه اصول رهايي بخش اسلام (= عدل اجتماعي و مساوات نژادي) كه مغناطيس وار قلوب توده هاي دلزده از فقر و فساد و تبعيض را مجذوب خود ساخت سخني نمي رود!
چنانكه در كتاب «بوسه بر خاك پي حيدر عليه السلام؛ بحثي در ايمان و آرمان فردوسي» به تفصيل آورده ايم، حكومت ساساني پس از مرگ سرسلسله اش (اردشير) و فرزند وي (شاپور)، خيلي زود با شورشهاي سخت سياسي و اجتماعي روبرو شد. ستمهاي يزدگرد بزهگر (پدر بهرام گور) به مردم و سوگند رجال ايران پس از مرگ وي مبني بر نپذيرفتن هيچ يك از اعضاي دودمان وي به پادشاهي؛ درگيري سخت و ديرپاي بهرام گور با مخالفان ايراني خويش، عزل بلاش (عموي نوشيروان) از سلطنت و نصب قباد (برادر بلاش) به دست سوفزاي (سردار دلير ايراني) و شورش بعدي ايرانيان عليه قباد به علت اقدام وي به قتل سوفزاي؛ شورش مزدكيان و قتل عام فجيع آنان توسط انوشيروان، مظالم هرمزد (پدر خسرو پرويز) و واكنش تند افكار عمومي نسبت به وي و حوادث ديگر كه به قيام بهرام چوبينه بر ضدّ هرمزد و نهايتاً عزل و كور ساختن وي كشيد، بحرانهاي پياپيي است كه در روزگار جانشينان اردشير و شاپور رخ داده و «شاهنامه» استاد طوس، در شرح حوادث تاريخ ايران (پيش از خسروپرويز) از آن خبر داده است.
به گزارش شاهنامه: خسرو پرويز، پس از مرگ پدر، با هزار رنج و محنت، دشمنان گوناگون خويش را از پاي درآورد و عرصه ملك را از تمامت مدّعيان بپيراست، امّا پس از مدتي، مجدداً بحران رخ نشان داد و سلطنت پرويز نيز در اثر آلودگي به ظلم و ستم، رو به تباهي گذارد و سرانجام به نحوي فجيع توسط نزديكترين كسانش معزول و كشته شد. شيرويه، فرزند خسرو، را نيز ـ كه در عزل و قتل پدر دست داشت ـ پس از چند ماه زهر خوراندند و پس از وي قلمرو ساساني ديگر روي آسايش به خود نديد و مدّعيان، آل ساسان را يكان يكان بركنار كرده كشتند، يا مردم بر آنها شوريده و از تخت سلطنت به زيرشان كشيدند.ضعف و تزلزل شديد دستگاه ساساني در صبحدم ورود اسلام به ايران، تا آنجا بود كه رستم فرّخزاد (سپهسالار ارتش ساساني) هنگام جنگ با سعد وقاص (فرمانده ارتش اسلام) در قادسيه، به برادر خويش سفارش كرد كه بار و بنه را بردارد و شتابان به نزد مادر، در آذربايجان گريزد! يزدگرد (واپسين پادشاه ساساني) نيز، با شكست قادسيه، چنان خود را باخته بود كه گويي، كلّ قلمرو وسيع امپراتوري ساساني را از دست رفته مي ديد!
اينها، تابلويی است كه شاهنامه از وضعيت زار حكومت ساساني ترسيم مي كند و حتي از تصويري كه طبري و ديگران به دست داده اند به مراتب بدتر و اسفبارتر است.به روايت استاد طوس: فرّخزاد هرمزد، پس از قتل رستم و شكست قادسيه، به يزدگرد پيشنهاد كرد از بغداد به آمل رود و بدتر از آن، خود يزدگرد نيز در نشستي كه روز بعد با سران دربار داشت گفت: انديشه خود او آن است كه به خراسان رود، به اميد آنكه در آنجا به نيروي سپاهي كه دارد و نيز كمكي كه از خاقان چين مي گيرد، پيشرفت ارتش اسلام را سد كند و كيان امپراتوري را نجات بخشد! (فاصله بسياز زياد بين قادسيه عراق تا آمل و مرو را در نظر آوريد!). يزدگرد به خراسان و افغانستان ـ يعني دورترين نقاط مرزي امپراتوري در شمال شرقي ـ گريخت و آنجا نيز، به رغم اميدي كه خام خيالانه به بركشيده اش (ماهوي سوري، حاكم مرو) داشت، طومار زندگي وي ـ و در واقع، طومار سلسله ساساني ـ براي هميشه به دست همان ماهوي سوري در هم پيچيده شد.

فراموش نكنيم كه امپراتوري ساساني، به رغم نقاط مثبت خويش، بر يك «تبعيض طبقاتي خشن» استوار بود كه في المثل، تحصيل علم و سواد را ـ كه نردبان كمال آدمي است ـ امتياز ويژه شاهزادگان و درباريان مي شمرد و اين نعمت بزرگ را حتي از كفشگر زاده اي كه پدرش حاضر بود بابذل مبلغي هنگفت، سپاه عظيم ايران را ـ در جنگ با روم ـ از ورطه يك شكست فاحش بيرون كشد، دريغ مي كرد و شاهنشاه ايران (همان انوشيروان «دادگر»!) در هنگامه نياز شديد كشور به اين پول، براي آنكه اين رسم ناميمون (يعني انحصار سواد به طبقه شاهزادگان و درباريان) نشكند، از پذيرش پول و پيشنهاد كفشگر(صاحب کارخانه کفش سازی )سر  باز مي زد! و اصولاً به گفته اهل فن، وجود همين گونه عيوب اساسي در تار و پود رژيم ساساني بود كه كاخ عظيم آن امپراتوري در برابر موج انفجار اصول رهايي بخش اسلام (= تساوي نژاد و طبقات، عدالت اجتماعي و. . . ) آن سان سريع و شتابان فروپاشيد. و به گفته محققان: چنانچه اسلام نيز بر آفاق ايران زردشتي ـ كه در چنبر «تبعيض» و «آتش پرستي» گرفتار بود ـ نمي تابيد، مسيحيت جوان و رو به رشد آن روز به زودي قلمرو ساسانيان را درمي نورديد!
از تواريخ صدر اسلام بر مي آيد كه جاذبه منطق قوي و رهايي بخش اسلام (= اصالت تقوا، تساوي نژادي، و. . . ) حتي افرادي از طبقات بالاي رژيم ساساني را به خود جلب كرده بود. لذا زماني كه اطرافيان رستم فرّخزاد به نكوهش و مسخره جامه و سليح ساده ربعي (فرستاده ارتش اسلام) پرداختند، رستم بانگ برآورد كه:
ـ واي بر شما! به لباسش چكار داريد، فكر و سخن، و رسم و راهش را بنگريد!
به روايت شاهنامه: رستم فرخزاد در نامه به برادر خويش مي نويسد: اعراب وعده هاي قشنگي مي دهند ولي عمل در كار نيست، و نيز مي رساند كه: اگر من با پيمبر اسلام (كه تمامي ملل و اقوام را به يك چشم ديده، اصل را بر «تقوا سالاري»، نه «سلطه نژاد عرب بر ديگر نژادها»، مي گذاشت) روبرو بودم، دين جديد ـ اسلام ـ را مي پذيرفتم، ولي چه كنم كه روزگار كژتاب است و اختر اقبال آل ساسان روي در تراجع دارد.
وي در نامه مزبور چنين مي آورد:
از ايشان فرستاده آمد به من -سخن رفت هر گونه بر انجمن
كه از قادسي تالب رودبار-
زمين را ببخشيم با شهريار
و زان سو يكي بر گشاييم راه- به شهري كجا هست بازارگاه
بدان تا خريم و فروشيم چيز-از اين پس، فزوني نجوييم نيز. . .
چنين است گفتار و، كردار نيست-جز از گردش كژ پرگار نيست
و همو به فرستاده سعد وقاص مي گويد:
مرا گر محمّد بود پيشروز                    دين كهن گيرم اين دين نو
همان كژ بود كار اين گوژ پشت         بخواهد همي بود با ما درشت
اینها تنها گوشه ای از شواهد تاریخی است که, دلالت بر این دارد که; شمشیر اسلام را به ایران نیاورد, بلکه این خرد وذهن پویای ایرانیان بود که سبب گشت ,تا آنها با تفکر ,وبه دور از تحجر حرف حق را شنیدند, آنرا پذیرفتند ,وباتوجه به پیشینه خویش در بستر اسلام  به  اوج  رسیدند.به گونه ای که پیامبر اسلام (ص)فرمودند: "اگر دانش درستاره ثریا باشد مردانی از پارس بدان خواهند رسید."

--<  parsian-2006.blogfa.com --<

نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/25ساعت 15:11 توسط حمیدرضا زبیری| |