تبليغاتX
[ایران + هخامنشیان]

حالا چه خواهی کرد ؟ وزیر گفت من چنین جنایتی نکنم : اولا این طفل با من قرابت دارد. ثانیا شاه اولاد زیاد ندارد و ممکن است دختر او جانشینش گردد. در این صورت موقع مرگ نزد ملکه ای که پسرش را کشته اند چه خواهد بود ؟ پس بهتر است اجرای این امر  را به کسان خود شاه واگذارند. پس از آن یکی از چوپانهای شاهی را که میترادات (مهرداد) نام داشت طلبید و طفل را به او داده گفت : امر اکید شاه است که این طفل را به کوهی در میان جنگل بیفکنی  تا طعمه وحوش گردد. چوپان زنی داشت "سپاکو" نام که تازه زائیده بود. همین که چوپان طفل را به خانه آورد و زنش او رادید به پای شوهر افتاد تضرع کرد که طفل را نکشد. چوپان گفت : اگر از کشتن آن دست بازدارم به بدترین عقوبتی گرفتار میشوم. زن بعد از قدری تامل گفت : من تازه زائیده ام و طفل من مرده به دنیا آمده ما میتوانیم او را به کوه بیفکنیم بعد جسد او را به مفتشین هارپاگ نشان میدهیم و این طفل قشنگ را به پسری خودمان برداشته تربیت کنیم. به این نحو کار خیر کرده ایم و هم تو از خطر جسته ای. چوپان را رای زنش پسند آمد و چنان کرد که او گفته بود. بعد نزد هارپاک رفته گفت : امر شاه را اجرا کردم، کس بفرست جسد طفل را معاینه کند. هارپاک اسلحه دارهای خود چند تن برای تفتیش فرستاد و بعد امر کرد جسد پسر چوپان را در مقبره شاهی به اسمی دیگر دفن کردند. چون طفل به سن 10 سالگی رسید، همبازی امیرزادگان شد. پس از آن روزی چنین اتفاق افتاد که همسالگان او در موقع بازی متفق شدند شاهی انتخاب کنند و کوروش را که "پسر چوپان" میگفتند، شاه گردند. او رفقای خود را به دسته هایی تقسیم کرد، عده ای را اسلحه دار خواند، چندتن برای ساختن قصری معین کرد، یکی را چشم شاه نامید و دیگری را مفتش خواند. بعد در حین بازی یکی از رفقی کوروش که پسر آرتم بارس مادی بود، نخواست حکم او را اجرا کنند و کوروش امر کرد پسر را گرفته و سخت تنبیه کردند. بعد او همین که خلاصی یافت، به شهر رفته شکایت پسر چوپان  را به پدر خود برد و او پسر را برداشته نزد آستیاگ رفت و پشت او ره به شاه نشان داده و گفت : "شاها – نگاه کن که بنده تو (پسر چوپان) چگونه با پسر من رفتار کرده " شاه، چوپان و پسرش را احضار کرد و چون حاضر شدند رو به پسر چوپان کرده و گفت : "تو چگونه جرعت کردی با پسر کسی که بعد از من شخص اول است، چنین معامله کنی ؟" کوروش جواب داد : "در این امر حق با من است، زیرا مرا به شاهی انتخاب کردندوهمه اوامر را اجرا کردند جز او که گناهی به حرف من نداشت،این بود که تنبیهش کردم، حالا اگر مستحق مجازات میباشم اختیار با تو است" وقتی که پسر چوپان این سخنان را میگفت، آستیاگ از شباهت او با خودش و جلادت و جودت او متحیر بود. بعد مدتی را که از واقعه افکندن طفل به کوه تا آن روز گذشته بود، به خاطر آورده، سن پسر چوپان را در نظر گرفته و در اندیشه شد. پس از آن برای اینکه آرتم بارس را دور کرده تحقیقاتی از چوپان کند به او گفت : "آرتم بارس – من چنان کنم که نه تو از من شکوه داشته باشی ، نه پسرت" بعد او را مرخص کرده و فرمود چوپان را به اندرون برده اند و در آنجا از او پرسید : "این طفل از کجا است ؟ و که او را به تو داده؟" چوپان جواب داد : "این طفل پسر من است و مادرش هم زنده است." آستیاگ گفت پس مایلی که زیر شکنجه حقیقت را بگویی و امر کرد، او را برده زجر کنند. در این حال چوپان حقیقت را گفته و عفو شاه را با تضرع و زاری درخواست کرد. پس از آن شاه هارپاک را احضار کرده پرسید: "طفل دختر را که به تو سپرده بودم چگونه کشتی ؟" هارپاک چون چوپان را دید، چنین جواب داد: "پس از آن که طفل را به خانه بردم خواستم طوری رفتار کنم که امر تو اجرا شده باشد و هم قاتل پسر دخترت نباشم. این بود که او را به چوپان تو سپرده و گفتم امر شاه است، این طفل را به کوهی بیفکنی و الا سخت مجازات خواهی شد و بعد مفتش فرستاده اجرای امر تو را تفتیش کردم" آستیگ باطنا نسبت به هارپاگ غصبناک شد ولی صلاح ندید خشم خود را برآورد و انچه از چوپان شنیده بود بیان کرده و گفت : ... [منتظر باشید]

نوشته شده در یکشنبه 1386/03/20ساعت 16:21 توسط حمیدرضا زبیری| |

سلام . بازدیدکنندگان وبلاگم خیلی کمتر شده بخاطر اینکه یه مدتی گرفتار امتحانات نوبت دوم بوده ام امروز میخواستم در مورد کودکی کوروش بنویسم. در مطلب های آینده درباره چیزهایی مانند . رفتار کوروش/پادشاهز کوروش/ جنگهای کوروش/ و ... خواهم آورد. | تا چقدر شما کوروش را میشناسید آیا او را میشناسید ؟/ او کیست و چه دستاوری برای بشریت داشته است ؟/ قرآن از ذوالقرنین به خوبی یاد میکند آیا ذوالقرنین همان کوروش است یا اسکندر مقدونیه ؟ با ما همراه باشید و بدانید و بشناسید !

۱.نام او

اسم این شاه را چنین نوشته اند : در کتیبه های او و سایر شاهان هخامنشی به پارسی قدیم - (کورو) یا کوروش (کورائوش در صیغه مضاف الیه) در نسخه عیلامی کتیبه ها - کوراش به بابلی (درلوحه های نبونید) کورش. در تورات کوروش و کورش. به یونانی کورس. بعد این اسم به روم رفته سیروس شده و اکنون در اروپا با جزئی اختلافی سیروس یا سایروس و یا چیزی نزدیگ به آن گویند. مورخین قرون اسلامی این اسم را چنین نوشته اند: ابوالفرج بن عبری در مختصر الدول۱-کوروش ابوریحان بیرونی در آثار البقایه۲بنابر مدارک غربی - نیز چنین مسعودی در مروج الزهب کورس طبری (ابوجعفر محمد بن جریر) در تاریخ الرسل و الملوک کیرش ابن اسیر در تاریخ کامل - نیز چنین حمزه اصفهانی در تاریخ سنی ملوک العرض والانبیا کوروش. ولی نباید تصور کرد که مقصود همه مورخین مزبور(از قرون اسلامی) همین شاه بوده: به جز ابوالفرج بن عبری و ابوریحان که از مدارک غربی استفاده کرده اند سایرین بنا بر متابعت از مدارک شرقی یا داستانها اسامی اشخاص دیگر را که موسوم به همین نام بوده اند ذکر کرده اند . استرابون نوشته که اسم این شاه در ابتدا "آگراداتس" بود بعد او اسم خود را تغییر داده و نام رود "کور" را که در نزدیکی تخت جمشید "پرسپولیس" جاری است اتخاذ کرد. این گفته استرابون صحیح به نظر نمی آید زیرا دو نفر از اجداد کوروش چنانکه بالاتر ذکر شد همین اسم را داشتند و دیگر ظن قوی این است که نام رود مذبور از اسم کوروش "کور" باشد نه بعکس.

۲.کودکی و جوانی کوروش

راجع به این موضوع از منابع جدید چیزی مستفاد نمی شود. بنابراین باید به منابع قدیمه اکتفا کرده ببینیم مورخین عهد قدیم چه می گویند. در میان این مورخین هرودوت و کتزیاس و کزنفون در درجه اول واقع اند زیرا سایر مورخین غالبا از هرودوت پیروی کرده از دو مورخ دیگر هم چیزهایی گرفته و به نوشته های خود افزوده اند. هرودوت گوید که درباره کوروش ۴ روایت وجود داشته و آنچه را که او نوشته از قول پارسی هایی است که نمی خواستند بیش از اندازه کارهای کوروش را جلوه دهند. شاید جهت اختلاف بزرگ که بین نوشته های سه مورخ مذکور مشاهده می شود، همین بوده که هرکدام روایتی را پیروی کرده اند. به هر حال مقتضی است که مضامین نوشته های هر سه مورخ مذکور را ذکر کنیم و بعد اگر تفاوتهایی نسبت به این روایات در نوشته های مورخین دیگر مشاهده می شود، نوشته های آنها را هم در نظر گیریم.

Hakhamaneshian1.Blogfa.CoM

مورخ مذکور گوید: آستیاگس شبی در خواب دید که از دختر او موسوم به ماندان، چندان آب رفت که همدان و تمام آسیا غرق شد. شاه از مغ ها تعبیر این خواب را خواست و آنها به قدری شاه را از آتیه ترسانیدند که او جرئت نکرد دختر خود را به یکی از بزرگان ماد بدهد زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تاج و تخت او گردد. بالاخره دختر خود را به کامبیز (کبوجیه)، که از خانواده نجیب پارس و مطیع بود داد، چه او را شاه ماد از یک نفر مادی حد وسط پست تر و بی ضررتر می دانست، به خصوص که کبوجیه شخصی بود ملایم و آرام. پس از آن در سال اول این ازدواج، شاه ماد در خواب دید از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشید. تعبیری که مغ ها از این خواب کردند به مراتب بیش از خواب اولی بر وحشت او افزود. بر اثر آن شاه دختر خود را که حامله بود مجبور کرد به دیدن او آید و همیت که ماندان به همدان وارد شد آستیاگ او را به سان محبوسی نگاه داشت. بعد از چندی ماندان پسری آورد و شاه ماد او را به یکی از خویشاوندان خود هارپاگ نام داده، امر به کشتنش کرد و از وحشتی که اسایش او را سلب کرده بود قدری بیاسود. هارپاگ با طفل به خانه آمد و با زن خود راز را در میان نهاد : زن پرسید : حالا چه خواهی کرد ؟ ...

این داستان ادامه دارد ... لطفا تا ۲-۳ روز دیگر منتظر ما باشید / باتشکر/ حمیدرضا زبیری/ 

نوشته شده در سه شنبه 1386/03/15ساعت 22:40 توسط حمیدرضا زبیری| |